محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3026
تاريخ الطبرى ( فارسي )
او را مىكشند . » گويد : به او ناسزا گفتند ، عبيد الله را ثنا و دعا كردند و گفتند : « به خدا نمىرويم تا يار تو را با هر كه همراه اوست بكشيم يا او و يارانش را به مسالمت سوى امير عبيد الله فرستيم . » گويد : به آنها گفت : « اى بندگان خدا ! فرزندان فاطمه رضوان الله عليها از پسر سميه بيشتر شايستهء دوستى و ياريند ، اگر ياريشان نمىكنيد خدا را به ياد آريد و آنها را مكشيد ، اين مرد را با پسر عمويش يزيد بن معاويه واگذاريد كه بدينم قسم يزيد بى كشتن حسين نيز از اطاعت شما خشنود مىشود . » گويد : شمر بن ذى الجوشن تيرى به او انداخت و گفت : « خاموش باش كه خدا صدايت را خاموش كند كه از پر پرگوييت خسته مان كردى . » زهير گفت : « اى پسر كسى كه به پاشنه هايش مىشاشيد ، روى سخنم با تو نيست كه تو حيوانى بيش نيستى ، به خدا گمان ندارم دو آيه از كتاب خدا را بدانى ، خبردار از زبونى رستاخيز و عذاب المانگيز . » شمر گفت : « خدا هم اكنون تو و يارت را مىكشد . » گفت : « مرا از مرگ مىترسانى ! به خدا مرگ با وى را از جاويد بودن با شما خوشتر دارم . » گويد : آنگاه رو به مردم كرد و با صداى بلند گفت : « بندگان خدا اين جلف نتراشيده و امثال وى در كار دينتان فريبتان ندهند ، به خدا كسانى كه خون باقى مانده محمد و خاندان وى را بريزند و ياران و مدافعانشان را بكشند از شفاعت محمد بى - نصيب مىمانند . » گويد : يكى به او بانگ زد و گفت : « ابو عبد الله مىگويد بيا ، بدينم قسم ، اگر مؤمن آل فرعون قوم خويش را اندرز گفت و كار دعوت را به كمال برد تو نيز اين قوم را اندرز گفتى و به كمال بردى ، اگر اندرز و بلاغ سودمند افتد . »